تبليغاتX
angel dreams

angel dreams

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهم دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموشی کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت ،

مات و مبهوت به آن می نگری؟

****

_نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

****

من

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه جا

همه وقت

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ،تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من ،تنها تو بمان!

****

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ،به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

****

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من،تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

                                                         "فریدون مشیری"

نوشته شده توسط Parisa.R در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 20:29 | لینک ثابت |

هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!

دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست.

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد ،

شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست.

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست

کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر ،

بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست.

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق

چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست.

                                                              "فریدون مشیری"

                                        

نوشته شده توسط Parisa.R در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 20:5 | لینک ثابت |

زندگی

 

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

 

همه ذرات جسم خاکی من

از تو ای شعر گرم در سوزند

آسمانهای صاف را مانند

که لبالب ز باده ی روزند

 

با هزاران جوانه میخواند

بوته ی نسترن سرود ترا

هر نسیمی که می وزد در باغ

می رساند به او درود ترا

 

من ترا در تو جستجو کردم

نه در آن خوابهای رؤیایی

در دو دست تو سخت کاویدم

پر شدم پر شدم ز زیبایی

 

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

 

حیف از آن روزها که من با خشم

به تو چون دشمنی نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب ترا

ز تو ماندم ترا هدر کردم

 

غافل از آنکه تو بجایی و من

همچو آبی روان که در گذرم

گمشده در غبار شوم زوال

ره تاریک مرگ می سپرم

 

آه ای زندگی من آینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی آیینه ام سیاه شود

 

عاشقم عاشق ستاره ی صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هرچه نام توست

                                      (فروغ فرخزاد)

نوشته شده توسط Parisa.R در جمعه سی ام دی 1390 ساعت 11:25 | لینک ثابت |

تقدیم به همه ی عاشقان...

در روزهایی که دلم شکسته بود یاد حرف های پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که میگفت:"پینوکیو! چوبی بمان...آدم ها سنگی اند و دنیایشان  قشنگ نیست..."

اما این روزها آرامم...آنقدر که از پریدن هیچ پرنده ای غافل نشده و در هیچ خیابانی گم نمیشوم.این روزها آسانتر از یاد میروم,آسانتر فراموشم میکنند...میدانم...اما شکایتی ندارم...!

آرامم...گله ای نیست...انتظاری نیست,اشکی نیست...بهانه ای نیست.این روزها تنها آرامم...یک وحشی آرام...یک سکوت پر از فریاد...!

آنقدر آرام و سر به راه هستم که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام...!

می ترسم...نکند مرده ام و خودم هم نمیدانم...؟!

با خط درشتی روی کاغذ مینویسم "دوستت دارم" و قایمش میکنم...آری! تو به درد زندگی نمیخوری...

تورا فقط باید نوشت و گذاشت وسط همان شعرها و قصه هایی که از آن آمده ای...

دلم یک غریبه میخواهد که بیاید- بنشیند...فقط سکوت کند و من هی پشت سر هم حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم...تا کمی از اینهمه باری که روی دلم تلنبار شده کم شود!بعد بلند شود و برود...انگار نه انگار...!

نبود... پیدا شد...آشنا شد...دوست شد...مهر شد...گرم شد...عشق شد...یار شد...تار شد....بد شد...سرد شد و...سرانجام رد شد!

اما تمام نشد...غم شدبغض شد...اشک شد...آه شد...دور شد...گم شد!!

قرارمان یک مانور کوچک بود!

قرار بود تیرهای نگاهت مشقی باشد.اما ببین...یک جای سالم بر قلبم نمانده است.

حرفهایم پر از خیال است...خیالهایم پر از حرفهای سکوت و سکوتم پر از خیال حرفهایی است که به دنبال هم درون حنجره ام اعدام شده اند...و دیگر نمیتوان زنده شان کرد.

ته خیالهایم پر از ترس است و ترسم پر از تو...!

تو که در انتهای دو خط موازی خیالهایم به دنبال بی نهایت میگردی.ته خیالهایم همیشه تو هستی و من میترسم...

نمیخواهم برگردی این را به همه گفته ام.حتی به تو...به خودم!

اما نمیدانم چرا هنوز برای آمدنت فال میگیرم؟!

من چشمهایم را بستم و تو قایم شدی...

من هنوز هم که هنوز است روزها را میشمارم....!

تو پیدا نمیشوی...یا من بازی را بلد نیستم و یا تو جر زدی....

با گفتن یک "جایت خالی است",نه جای من پر میشود و نه از عمق شادیهای تو کم میشود...

فقط دل کوچکم خوش میشود که هنوز بود و نبودم برایت مهم است.

مرا به ذهنت بسپار نه به دلت...

(برگرفته شده از مجله موفقیت)

نوشته شده توسط Parisa.R در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ساعت 21:4 | لینک ثابت |

آه ای زندگی این منم که با همه پوچی باز از تو لبریزم....!!

بعضی وقتا میشه که دلت پره پره اما زبونت نمیخواد بچرخه و حرفای دلت رو بگه تا بلکه بار دلت کمی سبک بشه...

بعضی وقتا حس میکنی یه بغضی عین یه قورباغه ی گنده راه گلوتو گرفته اما چشمات بی تفاوت نظاره گر هستن و هوای باریدن ندارن تا بلکه اون قورباغه از راه گلوت سر بخوره و خفت نکنه...

آخ که بعضی وقتا کبوتر دلت توو دام غم غصه های پوچ گرفتار میشه و عقلت هرکاری میکنه نمیتونه جلوی پرپر زدنشو بگیره و از تووی اون تله بکشدش بیرون...

بعضی اوقات دلت عین یه پرند ه ای که آزادیش رو غصه ها ازش گرفتن و توو یه قفس کوچولو محبوسش کردن خودشو به میله های قفس میکوبونه و نوکشو از لای میله ها بیرون میاره و توو مغز کوچیکش فکر میکنه با این روش میتونه کل بدنش رو از لای میله ها بیرون بکشه و طعم شیرین آزادی از زندانی بودن توو درد رو بچشه ولی نمیدونه که داره بیخودی تلاش میکنه...

آره...خب...اینجور چیزا پیش میاد...اما بعد با نوری که خدا به دل عزیز دردنه ات میتابونه...تموم غم و غصه های رو زمین دلت عین برف آب میشن و به جز یه آب زلال چیزی ازشون باقی نمیمونه...

پس باید صبر کرد و زندگی...چون تا وقتی که نفس میکشیم امید هست...و نباید خودمون رو گرفتار غصه های بی پایه و اساس و تو خالی بکنیم...

حیفه که دو روز زندگی توو این دنیا رو واسه خودمون تلخ کنیم...

و از یاد نبریم که:"یاد خداوند آرامبخش قلب هاست"

نوشته شده توسط Parisa.R در چهارشنبه چهارم آبان 1390 ساعت 18:50 | لینک ثابت |

دلم بدجوری گرفته........

سردر نمیارم چش شده...فقط میبینم که گرفته...

میفهممش که هوای گریه داره...هواش ابری شده و از اون دور دورا صدای رعد و برق میاد...

اما ابر چشمام نمیبارن...عین یه بچه لج کردن و نمیخوان پیرهنای خیسشونو رو نخ آویزون کنن تا بلکه یه بارونی بگیره و دل کوچولو و سوسول مامانیم حالش بهتر بشه و با لبخندش یه نیم دایره ی کوچولو درست کنه...

آهای آدمااا....؟؟؟

چتون شده چی از دل من میخواین اون که آزارش به کسی نمیرسه پس واسه چی اذیتش میکنین؟

مگه خودتون دل ندارین؟مگه دل شما جادو شده و سنگ شده؟؟راستی که خیلی بیرحم و بی مروتین....

رسم انسان بودن این نیست....

آره شاید همه ی اینا تقاص این باشه که یه روزی دستم خورد به یه گلدون دلی و اون شکست...اما به خدا قسم عمدی نبود...بعدشم با حوصله نشستم و تیکه هاشو به هم چسبوندم اما...

آه ه ه ه...

آره میدونم الان حالم بهتر میشه دوباره رنگین کمون دلم میاد و به دلم یه چشمک میزنه و با رنگای خوشگلش همه ی بدی ها رو از یاد دلم میبره...

خدای مهربونه که هوای دلم رو آفتابی میکنه...

خدایا الهی که توو راهت بمیرم...

خداجونم هیشکی مث تو نمیفهمه و صبر نمیکنه و گوش نمیده و آرامش نمیده....

ای مهربانترین مهربانان خودت کمکم کن....

خدایاااا... شکر به خاطر تمومی نعمتهای بیشمارت...

فقط نذار بی تو بمونم...نذار حتی واسه یه لحظه تو رو از یاد ببرم...

 

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

                                      که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

نوشته شده توسط Parisa.R در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 8:53 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://perikizi94.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR 20